خانه / سینما / گفت‌وگو با احسان علیخانی درباره احساسات مردم

گفت‌وگو با احسان علیخانی درباره احساسات مردم

یک گفت‌وگوی مفصل و به‌روز با احسان علیخانی درباره احساسات مردم، مرز میان جسارت و وقاحت و احساسات و دیگر انتقادهایی که به او می‌شود: ماه عسل خيلي بزرگ شده، آنقدر كه ديگر زورم به آن نمی‌رسد / بازخورد امسال از همیشه بیشتر بود

بدون شك ماه عسل پربيننده‌ترين برنامه حال حاضر تلويزيون است. ميزان بالاي بازخوردهاي مردمي و رسانه‌اي با هر اتفاقي كه در اين برنامه مي‌افتد به خوبي اين مسئله را نشان مي‌دهند. موافقان و مخالفان اين برنامه با هر استدلالي كه دارند به تماشاي «ماه عسل» مي‌نشينند. در اين مدت هر اتفاقي كه در ماه عسل افتاده نوك پيكان انتقادات به سوي احسان عليخاني مجري، طراح و تهيه‌كننده اين برنامه بوده است. مجري جواني كه طرفداران و مخالفاني صفر و صد دارد و هر كدام از اين دو دسته به زعم خودشان دليل‌هاي كافي براي تاييد يا رد كارهاي او از خود ارائه مي‌دهند. با اين حال هم موافقان و مخالفان در گوشه ذهن‌شان يك سري سوالات و شك و شبهه‌هايي در خصوص بخش‌هاي مختلف برنامه داشته و دارند. با توجه به جايگاه عليخاني در اين برنامه و تسلط او به همه بخش‌ها و موضوعات مربوط به ماه عسل هيچ كس جز خودش نمي‌تواند پاسخ اين سوالات را دهد. به همين دليل هم پيگيري‌هاي فراواني انجام داديم تا عليخاني را پاي ميز گفتگو بنشانيم و بالاخره 19 ماه رمضان قرار مصاحبه با عليخاني فيكس شد. در اين مصاحبه تقريبا تمام انتقادات، سوالات و ابهاماتي كه در خصوص اين برنامه وجود داشت را از عليخاني پرسيديم و او هم در حالي كه از ساعتي قبل از نيمه شب ميزبان ما بود طي دو ساعت به تمام سوالات پاسخ گفت. متن كامل مصاحبه با احسان عليخاني را مي‌خوانيد.

 

Mahe Asal

 

هر كدام از مهمانان ماه عسل با خودشان قصه اي دارند. شايد اولين نكته اي كه به ذهن مخاطب خطور مي كند اين است كه چقدر از اين داستان ها از پيش طراحي شده و هماهنگ شده است و چقدر از آن چيزي كه مخاطب از مهمان و احسان عليخاني روي آنتن مي بينيد حاصل اتفاقات لحظه اي است؟

 

در ماه عسل و فقط در ماه عسل، گاهي يك سري اتفاقاتي رخ مي دهد و اين احساس در مخاطب به وجود مي آيد كه همه چيز از پيش تعيين شده است. گاهي شخصا زماني كه برنامه تمام مي شود هم از اتفاقاتي كه جلوي دوربين رخ مي دهد واقعا غافلگير مي شوم. به همين دليل هم حق مي دهم گاهي برخي مخاطبان سخت گير احساس كنند با يك نمايش مواجه شده اند. اما اصل ماجرا فقط همين است كه ما سوژه را پيدا مي كنيم. آيتم و مستندي از آن مهمان مي سازيم و كار من فقط اين است كه قبل از رو در رو شدن با مهمان در برنامه اين آيتم را نگاه مي كنم. قبل از برنامه غير از احوال پرسي هاي عادي هيچ كدام از عوامل صحبتي با مهمان برنامه نمي كنند. از اينكه به مهمان بگوييم فلان چيز را بگو يا نگو خبري نيست. دليلش هم اين است كه اگر من با مهمان هر گونه صحبتي داشته باشم ناخودآگاه گاردي بين من و مهمان ايجاد مي شود حالا چه مثبت و چه منفي. اين گارد قطعا زماني كه روي آنتن هستيم مي تواند جذابيت گفتگو را تحت تاثير منفي خودش قرار دهد و مصاحبه از پويايي دور شود.

 

خب گاهي مهمانان برنامه آنقدر دقيق و درست حرف مي زنند، يا آنقدر صحنه هاي دراماتيكي ايجاد مي شود كه باور اين مسئله كه اين ها هيچ كدام از پيش تعيين شده نيست و همه در لحظه شكل مي گيرد كمي سخت مي شود.

 

باور كنيد ما خودمان هم گاهي غافلگير مي شويم. ولي انصافا كمي به اين موضوع هم دقت كنيد كه مثلا با يك رفتگر كه تا به حال جلوي دوربين برنامه زنده نرفته من چگونه مي توانم سناريوي از پيش تعيين شده بنويسم؟ اصلا مثال دقيق تر برايتان مي زنم، امسال ما از چهارمحال و بختياري مهماني آورده بوديم كه وقتي گفتگو هايمان تمام شد و تيتراژ برنامه روي آنتن رفت و برنامه تمام شد از من پرسيد آقا اين برنامه كي پخش مي شود؟!

 

پس چطور هيچ كدام از اين آدم ها هيچ وقت جلوي دوربين سوتي نمي دهند. هيچ وقت تپق نمي زنند، چه آن كسي كه ساكن شهر بزرگي چون تهران است و چه كسي كه از يك روستا يا شهر دورافتاده به برنامه مي آيد.

 

جدا از چيزي كه به عنوان اتمسفر خاص به وجود آمده در «ماه عسل» به ان اعتقاد دارم به نظرم مهم ترين دليلش اين است كه مهمانان در برنامه احساس راحتي مي كنند. به هر حال بسياري از مهمانان «ماه عسل» در سال هاي گذشته قسمت هايي از اين برنامه را ديده اند و صداقت و راحت بودن ديگر مهمانان در اين برنامه را لمس كرده اند. به همين دليل هم وقتي جلوي دوربين قرار مي گيرند خودشان را جاي همان مهمان هاي قبلي مي بينند و راحت مي نشينند و راحت حرف مي زنند. مهمان هاي «ماه عسل» خيلي طبيعي حرف مي زنند و همين مسئله است كه گاهي مخاطبان برنامه و حتي خود ما را غافلگير مي كنند.

 

اين كه به جاي چهره هاي سرشناس از مردم عادي استفاده مي كنيد چقدر كارتان سخت تر يا راحت تر است؟

 

نكته خيلي خوبي است. اين را دوست داشتم بگويم كه خدا را شكر شخصا اين توانايي را دارم كه دو روز قبل از ماه رمضان برنامه «ماه عسل» را تحويل بگيرم و در 24 ساعت يك كنداكتور سي قسمتي را با حضور بهترين سوپر استارها و ورزشكاران و چهره هاي سياسي پر كنم. شما نمي دانيد هماهنگي براي آوردن يك نمكي از ارديبل چقدر سخت و مشكل است. ما به صورت ميانگين روزي چهار تا پنج مهمان در برنامه داريم كه گاهي مهمان ها از چهار پنج نقطه متفاوت كشور هستند. اتفاقا رويارويي به يك سوراستار يا چهره مشهور كار بسيار راحت تري است چون هم من مي دانم كه جايگاه او كجاست و هم خود مهمان. ولي مهمان هاي ماه عسل هيچ تصوير و تصوري از شرايطي كه در آن قرار مي گيرند ندارند. باور كنيد همين امسال نزديك به ده مهمان در ماه عسل حضور پيدا كردند كه براي اولين بار به تهران آمده بودند. خب اين ادم قطعا قبل از اين تجربه آنتن زنده تلويزيون يا حضور در استوديو را نداشته است. همين مسئله واقعا كار را سخت مي كند اما واقعا جو و اتمسفري كه در ماه عسل وجود دارد به گونه اي است كه بعضي اتفاقات خود به خود مي افتند. از طرفي يك جاهايي احساس مي كنم تمركز من در ماه عسل بايد ضربدر سه باشد. من وقتي با آرتيستي صحبت مي كنم نهايتا همه چيز جلوي دوربين بين من و او 50 به 50 تقسيم مي شود. تكليفمان تا حدود زيادي معلوم است. اما آدمي كه در فضايي بسيار ساده و بي تكلف بزرگ شده و زندگي كرده و اتفاقا فضاي زندگي او قصه بسيار جذابي براي مخاطب است، خيلي با قواعد آنتن زنده و اين برنامه ها آشنا نيست. تنها راه حلي كه در اين سال ها به ذهنم رسيد تا مهمان برنامه بتواند راحت قصه اش را در برنامه تعريف كند اين است كه صداقت و صراحت را در هيچ زماني از او نگيرم و فضايي براي او فراهم كنم كه در آن احساس راحتي كند.

 

اين فضا كه مهمانان شما در آن احساس راحتي مي كنند دقيقا چه ويژگي هايي دارد؟

 

يك بخش از ايجاد شدن اين فضا مربوط به من و تيم «ماه عسل» نيست. معتقدم يك چيزهايي در «ماه عسل» از جاي ديگري درست مي شود. اما سعي كرديم با يك سري ابزار خودمان هم در اين زمينه به مهمان ها كمك كنيم. مثلا طراحي دكور امسال ما به گونه اي است كه از نظر نور وقتي مهمان وارد فضاي گفتگو مي شود دور و اطرافش كاملا تاريك است و حتي دوربين هاي تصوير برداري را هم نمي بيند. يعني وقتي مهمان صحبت مي كند فقط من را مي بيند در حالي كه در زاويه اي كه من نشستم به جز دوربين پشت سرم بر همه چيز احاطه دارم. اين كه مهمان احساس كند دور و اطرافش اتفاق بزرگي در حال رخ دادن نيست و انگار فقط با يك نفر در حال گفتگو است از استرس احتمالي او به شدت مي كاهد و مي تواند تمركز بيشتري روي صحبت هايش داشته باشد. هميشه هم به مهمانان برنامه قبل از اين كه وارد فضاي گفتگو شوند يك نكته را يادآوري مي كنم و آن اين است كه به هر اتفاقي كه در طول صحبت هاي آن ها در استوديو و اطرافشان توجهي نشان ندهند. گاهي هم سعي مي كنم از طريق ساده حرف زدن و ايجاد صميميت با برخي مهمان ها آن ها را گيج و مشوش نكنم. ساده حرف زدني كه اتفاقا باعث مي شود خيلي ها به لحن من ايراد بگيرند.

 

به نكته خيلي خوبي اشاره كرديد. گاهي اين صميميت هاي شما با مهمان برنامه همراه با استفاده از يك ادبيات خاص و يك سري شوخي هايي مي شود كه خيلي ها نسبت به آن موضع گيري مي كنند. اين شوخي ها گاهي به گونه اي است كه مخاطب احساس مي كند احسان عليخاني از موضع بالا و خيلي مغرورانه با مهمان هايش برخورد مي كند. فكر مي كنيد اشكال از كجاست كه چنين حسي در يك دسته از مخاطبان به وجود مي آيد؟

 

من هميشه گفته ام، بين جسارت و وقاحت يك مرز بسيار باريكي وجود دارد. اگر من جسور نباشم قطعا اجرا را كنار مي گذارم و دنبال شغل ديگري مي روم. ولي خيلي مهم است كه مجري بداند چگونه روي لبه چنين تيغي حركت كند. قطعا من هم در مقابل آدم وقيح به شدت گارد مي گيرم.اصلا آدم وقيح نمي تواند كار تاثير گذاري كند يا حرفي بزند كه به دل آدم هاي اطرافش بنشيند و ان را قبول كنند. اما در جواب سوال شما بايد بگويم تمام مهمان هاي برنامه ما آمده اند كه قصه جذابي را براي مخاطب تعريف كنند ولي گاهي شرايطي كه در آن قرار مي گيرند باعث مي شود آن حرف هايي كه مي خواستند بزنند را به هر دليلي نزنند. اينجا مجري بايد ضربه اي وارد كند كه باعث شود مهمان شروع به صحبت درباره قصه اش كند. شما شك نكنيد كه اگر قرار باشد من با يك اجراي خنثي منتظر بمانم مهمان هاي برنامه(كه گفتم بعضي هايشان شرايط بسيار خاصي دارند) داستانشان را تعريف كنند هيچ اتفاقي رخ نخواهد داد. خيلي اوقات وقتي برنامه تمام مي شود من از مهمان ها به خاطر حرفي كه روي انتن زده ام عذرخواهي مي كنم ولي گاهي لازم است من حرفي بزنم كه مهمان شروع كند به دفاع كردن از خودش و در اين دفاع كردن آن داستان و اتفاقاتي كه مي خواهد را بگويد. شايد يك نوع تحريك كردن مهمان براي زدن حرف هايش باشد. مثلا يك بار مهمان برنامه حرف نمي زد و وارد بحث نمي شد، من مجبور شدم به او بگويم كه تو با اين كه نقص داري ولي كارت خيلي خوب است. مهمان برنامه يكهو برگشت و به من گفت:«چي؟ من نقص دارم» و بعد شروع به حرف زدن كرد و با انگيزه دفاع از خودش و اينكه نشان دهد نقصي ندارد چيزهايي را تعريف كرد كه براي خود ما هيجان انگيز بود و آن قصه اي كه مي خواستيم درآمد. اما به اين هم واقفم كه ضربه هاي اين چنيني به مهمان براي به صحبت كشيدنش حد و مرز دارد و نبايد از جسارت به وقاحت رسيد.

 

خب از كجا مطمئنيد وقتي حرفي به مهمان برنامه مي زنيد اسمش جسارت است نه وقاحت؟

 

اول اينكه اينجا براي خودم حق تشخيص قائلم. بعد هم يك نكته مهم، آيا تمام مهمان هاي ماه عسل به شكل قهرمان از اين برنامه خارج مي شوند يا نه؟ خب اگر اين قهرمان بيرون رفتن مهمان رفتگر و نمكي و مصرف كننده سابق مواد به قيمت اين باشد كه يك جاهايي مخاطب از من آزرده خاطر شود اصلا مهم نيست. مهم اين است كه مردم با مهمان برنامه ارتباط برقرار كنند، قصه او را بشنوند و آن را بپذيرند.

 

با اين حال خيلي ها هم معتقدند احسان عليخاني نسبت به ماه عسل هاي گذشته خيلي با طمانينه تر و اصلا كم حرف تر شده، اين تغييرات ماحصل بازخوردهايي بوده كه از سال هاي گذشته گرفته ايد؟

 

يك نكته خيلي ساده را فرموش كرده ايد. احسان عليخاني از شش سال پيش كه پخش ماه عسل شروع شد تا الان بزرگ تر شده است. اين خيلي طبيعي است كه خيلي چيزها در اجرايش تغيير كرده باشد. الان بعضي برنامه هاي گذشته ام را كه مي بينم عصبي مي شوم كه چرا مثلا فلان جا فلان حرف را زده ام يا در قبال فلان مسئله يك واكنش نامناسب نشان داده ام. الان خيلي بيشتر از گذشته براي هر حرفي كه مي زنم دنبال دليل مي گردم. چرا اين حرف را بايد بزنم يا نزنم. قبلا جسارت من خيلي بر پايه هيجان و احساس بود كه گاهي نتيجه هاي خوبي هم داشت ولي الان اين تلاش مي كنم اين جسارت نشات گرفته از عقلانيت باشد. من الان سي سالم شده و قطعا نبايد شبيه احسان عليخاني 24 ساله باشم. بعد هم من چندين سال ماه عسل را با انواع و اقسام مهمان ها و موضوعات ريز و درشت جلوي دوربين برده ام. در اين شك ندارم كه چنيني چيزي مي تواند آدم را بزرگ و باتجربه كند. ولي هنوز هم يك عدم تفاهمي بين من و تعدادي از مخاطبان وجود دارد. دليلش هم اين است آن تعداد خاص دوست دارد همه چيز خيلي آهسته و تا جاي ممكن خنثي پيش برود و مجري از يك سري مرزها عبور نكند. حتي به قيمت اينكه برنامه و قصه اي كه دارد در نيايد و به ثمر نشيند.

 

يك نكته ديگر اين است كه خيلي مي گويند تمام مهمان هاي برنامه ماه عسل با هر قصه اي كه دارند در انتها تطهير مي شوند و همه چيز با يك پايان خوش تمام مي شود. به خصوص آن دسته از مهمان هايي كه اشتباهتشان در حد جرم و خلاف است. به هر حال يك معتاد وقتي به برنامه مي آيد نمونه اي در يك جامعه آماري بسيار گسترده است و وقتي او در برنامه تطهير مي شود به گونه اي اين مسئله نشان داده مي شود كه هيچ كجا تقصير از او نبوده و هميشه شرايط باعث اتفاقات بد براي او شده است.

 

اولا اين نكته را فرموش نكنيد كه مقوله اعتراف كردن به گناه يا اشتباه چيزي است كه فقط در محضر خدا يا قانون بايد باشد. از طرفي دليل اينكه بسياري از مهمان ها به برنامه ماه عسل مي آيند اين است كه تجربه هاي گاها تلخشان را در اختيار مردم بگذارند. اين مسئله واقعا شهامت زيادي مي خواهد. چند نفر از خود ما حاضر هستيم جلوي يك دوربين تلويزيوني بنشينيم و در حالي كه چند ميليون مخاطب ما را مي بينند به اشتباهات گذشته خودمان اعتراف كنيم تا شايد درس عبرتي براي ديگران شود؟ البته با بخشي از انتقاد شما در اين زمينه موافقم ولي به هر حال اين ها مسائلي است كه بايد گفته شود و نمي توانيم خيلي از اين اتفاقاتي كه مهمان ها در برنامه ماه عسل مي گويند و در جامعه هم وجود دارد را كتمان كنيم. خيلي ها اين ايراد را مي گيرند كه چرا بايد مخاطب عام از يك سري جزئيات در خصوص برخي مسائل آگاه شود ولي به نظرم آگاهي در مورد خيلي چيزها بهتر از ناآگاهي است. ما به دنبال تطهير نيستيم ولي همان گونه كه گفتم ماه عسل ماهيتش بر پايه قصه و درام است، اين كه مردم ببينند و بشنوند چگونه آدمي از كارتون خوابي و اعتياد به يك زندگي نرمال برگشته قطعا مي تواند خيلي تاثير گذار باشد. حالا آن آدم كه صاحب آبروست مي آيد و روي آنتن تلويزيون بدون اينكه صورتش شطرنجي شده باشد مي گويد چگونه از زير صفر به صفر و بالاتر از ان رسيده است. به نظرم اين تطهير آن آدم نيست، بلكه با كمك شهامتي كه آن آدم دارد تا جلوي دوربين تلويزيون تمام آن چه بر او گذشته را از تاريك ترين نقطه تا زمان رهايي اش را تعريف كند مي توان اميد داشت كه گوشه اي از اين كشور شخصي با شنيدن اين قصه يك تلنگر اساسي به خودش بزند.

 

مردم ما آدم هايي بسيار احساساتي هستند. خيلي زود هم تحت تاثير اتفاقات و حرف هاي پيرامونشان قرار مي گيرند. اصلا خيلي اوقات بعضي ها با تكيه و استفاده از همين احساساتي بودن مردم ايران به جايگاه هاي ريز و درشتي رسيده اند. ماه عسل هم دقيقا دست گذاشته روي احساسات مردم و به همين دليل هم مورد توجه قرار گرفته است. خيلي ها معتقدند شما عامدانه و براي جذب مخاطب دست روي اين نقطه حساس مي گذاريد.

 

اتفاقا اين احساسات به ذات بد نيست. به شرطي كه احساساتي شدن بر پايه عقلانيت باشد نه هيجان. اين حرف را قبول دارم كه ماه عسل دست روي احساسات مردم هم مي گذارد اما نه بر پايه ايجاد هيجانات كاذب. باورتان نمي شود كه ما چه بازخوردهايي از برخي برنامه ها داشتيم. چقدر مردم گفته اند كه پس از ديدن يك برنامه موضوعي كه در آن مطرح بوده برايشان اهميت پيدا كرده و به آن فكر كرده اند. حتي گاهي با ديدن يك برنامه ماه عسل و شنيدن يك قصه از زبان يكي از مهمان ها تصميات جديدي براي زندگي شان گرفته اند ولي اين را هم به شدت قبول دارم كه حركت كردن روي چنين لبه تيغي بسيار سخت است و بايد خيلي حواسمان جمع باشد كه مردم را بر اساس هيجان احساساتي نكنيم.

 

خب اين در خصوص هدف برنامه قابل قبول است ولي از طرفي خیلی‏ها معتقدند که احسان علیخانی، به شدت جنس احساسات مردم را می‏شناسد و خیلی خوب می‏داند که در لحظات قبل از افطار چه کار کند که با دست گذاشتن روی این احساسات، خودش را بزرگ جلوه دهد. مثلا خوب میداند کجا بلند شود و مهمان برنامه را جلوی دوربین بغل کند و بازی احساسات راه بیندازد. بنابراین به نظرشان، علیخانی به آن جهت تبدیل به یک آدم محبوب شده، چون بلد است چطور گریه مردم را در بیاورد!

 

بگذارید اول یک چیزی را تعریف کنم که تا حالا هیچ جایی نگفته‏ ام. من یک برنامه‏ای داشتم با بلندقدترین پسر ایران. فهمیدم که مدتی است از همه قهر کرده و رفته کنج خانه قایم شده. وقتی آمد برنامه ما، ازش پرسیدم چرا هفت سال قهر کردی با مردم؟ مگر ایدز داری که بیرون نمی‏آی؟ من این را گفتم و تمام. دو سال بعد من برنامه‏ای داشتم و برای اولین بار از یک بیمار مبتلا به ایدز دعوت کردم بیاید و زنده با مردم حرف بزند. یک جایی روی آنتن بهم گفت من از شما گله دارم شما یک جایی دل من را شکستی! دو سال پیش سر یک برنامه پسری را آوردی و بهش گفتی مگر ایدز داری که خجالت میکشی؟ من آن موقع ایدز داشتم و مخاطب برنامه شما بودم. باورتان نمی‏شود واقعا نمیدانستم باید در آن موقعیت چه کار کنم! حرفش درست بود. گفتگویمان ادامه پیدا کرد اما مطمئن بودم به خاطر حرفی که زدم بهش بدهکارم. برنامه که تمام شد، بلند شدم روی آنتن بغلش کردم و سه بار صورتش را بوسیدم. ما در همان برنامه توانستیم ثابت کنیم کسی که ایدز دارد میتواند ازدواج کند و بچه سالم به دنیا بیاورد. این ماجرا گذشت و دوباره امسال در برنامه، عمار(پسری که به همراهش خواهرش، مهمان برنامه بود و رنگ صورتش و حالت چهره‏اشان به خاطر یک بیماری، تغییر کرده بود) تعریف کرد که در بچگی، رفته در مغازه‏ شکلات بخرد، صاحب مغازه بهش گفته پول را بینداز تو و بعد شکلات را برایش پرت کرده بیرون مغازه! میگفت مردم خیال میکردند که آنها جذام دارند، از آنها می‏ترسیدند، مسخره‏شان می‏کردند و … با خودم گفتم من اگر 15 سال پیش، این دو نفر را می‏دیدم چه کار میکردم؟ طبیعتا من هم مثل یکی از همان مردم با آنها برخورد میکردم. یک لحظه گفتم خدایا من و آدمهایی شبیه به من توی زندگی به این آدم بدهکاریم. تنها کاری که میتوانستم بکنم همین بود که از طرف خودم و تمام کسانی که ممکن است اذیتش کرده باشند، بلند شوم و رویش را ببوسم. به همان ثانیه‏ ها قسم میخورم که فقط همین بوده و این مسئله فکر هم دقیقا به همین دلیل آن زمان توی فکرم آمد.

 

خب پس چرا بعضی اوقات مردم به این صداقت شک میکنند ؟

 

این بی اعتمادی، متاسفانه جزئی از فرهنگ ماست. اصلا توی خون ماست. من هم ممکن است مثل خیلی های دیگر این را خیلی سخت بپذیرم و باور کنم. اما دیگر از دل خودم که خبر دارم. واقعا اگر هر کدام از شماها هم آنجا بودید همین کار را میکردید. چون آنقدر آن پسر صادقانه حرف میزد که احساس کردم یکی از همانهایی که او دارد راجع بهشان حرف میزند من هستم. حداقل این کار این است که من بلند شوم ببوسمش. همین.

 

یکی دیگر از مسائلی که شاید بشود جزو ایرادهای ساختاری برنامه به حساب آورد این است که در بعضی قصه ‏ها، ابتدای ماجرا به شدت طولانی تعریف میشود و بخشی از مخاطبان، قبل از رسیدن به نقطه عطف، از آن خسته میشوند و مثلا کانال را عوض میکنند. از طرف دیگر درست زمانی که قرار است گره اصلی باز شود و قهرمان اصلی ماجرا وارد شود، عملا زمانی برای شنیدن قصه از زبان او وجود ندارد. به محض ورودش، گفته میشود که فقط چند دقیقه وقت داریم و باید خداحافظی کنیم. در صورتی که جالبترین بخش قصه، در رابطه این فرد شکل میگیرد و احتمالا شنیدن صحبتهای او برای مردم جذاب تر است؛ مسئله‏ای که مثلا سر قصه شهید جعفر و بازگشتش بعد از چهار سال اتفاق افتاد.

 

به نظرتان کسی میتواند قصه جعفر زمردیان را در یک تله فیلم تعریف کند؟ اگر بخواهد به قصه واقعی آن بپردازد، باید یک سریال بسازد. ما مفید ترین زمان ممکنمان 60 دقیقه است من باید این سفره را پهن کنم، با تمام اجزا و ادواتش مخاطب را جذب کنم، کاری کنم همه ماجرا را بفهمد تا اینکه نهایتا نقطه عطف اتفاق بیفتد. من که نمیتوانم همان اول بروم سراغ اصل مطلب! مادری روبه روی من نشسته که کر و لال است، یک دایی که خیلی خوش صحبت است و یک برادر که اتفاقا ریتمهای هر سه‏شان هم کند است. هرچقدر بخواهم ریتم را ببرم بالا آنها جا میمانند و بنابراین من هم باید ریتمم را کند کنم. ضمن اینکه معتقدم پایان بندی، اسمش پایان بندی است و تمام جذابیتش این است که کوتاه باشد اما نه آن اندازه که نفهمیم. ما کل فیلم سینمایی را نگاه میکنیم برای همان یک سکانس پایانی‏اش. همه اظهار نظرهای ما راجع به هر فیلم، از روی همان سکانس پایانی است.اما یک جاهایی حرفتان را قبول دارم. بعضی وقتها یک تکه از پازل را می‏اوری بازش میکنی که اصلا ممکن است لزومی هم نداشته باشد و فقط باعث می شود زمان را از تو بگیرد بعد زمانی برای بخش دیگر باقی نماند. تعداد کثیری از گفتگوهای ما واقعا برای وقت مفید 60 دقیقه نیست. چهار تا آدم دعوت کرده‏ای و باید به تک تکشان مجال حرف زدن بدهی خب همه اینها زمان می‏برد.

 

بخشی از افرادی که به این برنامه دعوت می‏شوند، آدمهایی هستند که شاید در شرایط معمولی، آدم فکرش را هم نکند که یک روز تصمیم بگیرند بیایند جلوی دوربین بنشینند و راجع به خودشان حرف بزنند. مثل خانمی که روی صورتش عمل جراحی ناموفق انجام داده بود، یک معتاد، کارتون خواب و … این احتمال وجود دارد که هر کدام از اینها درست لحظه آخر پس بزنند و نخواهند بیایند جلوی دوربین. تا حالا چنین اتفاقی افتاده؟ یا مثلا پیش بینی کرده‏اید در چنین شرایطی چه اتفاقی ممکن است جلوی دوربین بیفتد؟

 

نه واقعا این اتفاق نیفتاده. واقعا خداروشکر میکنم که تا حالا کسی از برنامه ناراحت بیرون نرفته. ضمن اینکه کلا کسی نمیتواند از زیر دست من در برود. البته داشتیم مهمانی را که مثلا نشسته فکر کرده اگر بیاید داخل این برنامه، دیده میشود و اصلا حوصله شهرت را ندارد. مثلا شب قبلش زنگ زده و گفته نمیآیم چون اگر بیایم ممکن است من و خانواده ام زیادی دیده شویم و دوست نداریم. خب واقعا دلیل قانع کننده ای است و اصلا نمیشود رویش حرفی اورد. یک بار دقیقا پنی اتفاقی افتاد فکرش را بکنید درست شب جمعه، مهمان برنامه جمعه شب زنگ زد و کنسل کرد. داشتم دیوانه میشدم از اینکه در این موقعیت از کجا مهمان برنامه پیدا کنم. باورتان نمیشود ساعت 5 صبح، یکی از بچه‏ها وقتی داشته نرم افزاری را روی دستگاهش نصب میکرده، داخل کشویش، چشمش به فیلم مستندی می‏افتد که عکس رویش خیلی جالب بوده. با خودش گفته در فاصله ای که این نرم افزاره دارد نصب میشود آن را بگذارد ببیند چی هست. سی‏دی را گذاشت و از روی همان یکی از بهترین برنامه‏های ما به دست آمد. فکرش را بکنید ساعت 5 صبح، فیلمی می‏بیند از پسری که از دختر مورد علاقه‏اش جواب منفی میشنود و خودکشی میکند بعد 6 ماه میرود توی کما و وقتی از کما برمیگردد کاملا شات داون شده بوده. هیچ چیزی را نمیدانسته و مادرش تازه شروع میکند از اول غذا خوردن یادش دهد. روزی که حمید بلند میشود راه می افتد، مادرش می‏افتد و می‏میرد. اصلا مگر میشد چنین چیزی؟ ساعت 5.30 صبح رسیدم دفتر و آن را دیدم. همان موقع در کمال نا امیدی به شماره‏ای که پشت سی دی بود اس ام اس زدیم و باورتان نمیشود که ساعت 6 صبح، مهمان ما آماده بود.

 

دررابطه با «ماه عسل»، انگار یک جور جوی وجود دارد که باعث میشود همه چیز خیلی راحت جفت و جور شود.

 

در این که من اصلا شکی ندارم. هرسال به من پیشنهاد میشود که «ماه عسل» را به صورت هفتگی ادامه بده. اما قبول نمیکنم چون واقعا جونش را ندارد. من چهار روز مانده بود به رمضان 86، یک شب ساعت 4-5 صبح بود که به این نتیجه رسیدم اسم برنامه را «ماه عسل» بگذارم. اصلا طرحم هم چیز دیگری بود که نشد و آمدیم وارد این فاز شدیم. الان بعد از 6 سال باید اعتراف کنم چیزی را که ساختم و بزرگ کردم، دیگر زورم بهش نمیرسد. انقدر سطح توقع مردم ازش رفته بالا که واقعا نمیدانم برایش چه کار کنم. من «ماه عسل» را ساختم و به دنیا آوردم اما آن من را بزرگ کرده. اصلا نتوانستم بزرگش کنم. این را بپذیریم که ماه رمضان، حال و هوای خودش را به همراهش میآورد. مخاطب ما حتی آنهایی هم که روزه نمیگیرند یک سری آداب را رعایت میکنند. همه ما از بچگی به این باور داریم که ماه رمضان یک بویی میدهد. وقتی خلافکار و دزد از کار خلاف به خاطر این ماه دست میکشند دیگر ما چه میتوانیم بگوییم.

 

خب شاید بشود درباره «ماه عسل» اینطور فکر کرد که بخش قابل توجهی از موفقیتش را مدیون جو خود ماه رمضان است اما مسئله اینجاست که اتفاقا بعد از همین «ماه عسل»، احسان علیخانی در برنامه شب یلدا، سراغ افراد معمولی جامعه میرود و با این حال باز هم برنامه‏اش موفق است. این موفقیت از کجا می آید؟

 

عید امسال میخواستم نزدیک آخر سال 91، دقیقا همین کاری را انجام دهم که هفته گذشته در ماه عسل کردم و اتفاقا خیلی هم سر و صدا کرد. میخواستم یک بچه را صاحب پدر و مادر کنم که مراحل قانونی‏اش طی نشد و این اتفاق نیفتاد. هر کس دیگری بود دنبال یک خواننده و سوپراستار میرفت تا برنامه اش را جذاب کند. وقتی در این برنامه میتوانی با مردم عادی روبه رو شوی چرا نکنی؟ مگر نمیگوییم رسانه ملی؟ خب همین مردم هم باید در آن نقش داشته باشند. چه اشکالی دارد بگوییم در کنار این همه بازیگر، ستاره، ورزشکار، خب این هم یک آدم معمولی است با کلی حرف جذاب!

 

موقعی که موضوعات را از روز اول تا سی‏ام می‏چینید، ترتیب برایشان میگذارید؟

 

ما یک سری موضوع داریم که برایشان سوژه پیدا میکنیم در کنار آنها یک سری سوژه هم داریم که برایشان موضوع انتخاب میکنیم. یک موقع موضوعمان زشتی و زیبایی است برایشان عمار و خواهرش را پیدا میکنیم اما یک موقع جعفر زمردیان را داریم که خودش سوژه است. 40 یا 50 تا سوژه پیدا میکنیم و بعد میآییم آنها را براساس مناسبتها کنار هم میچینیم. اما خب یک موقعهایی هم شرایط مهمانها به ترتیب ما نمیخورد و مجبور میشویم عوضش کنیم.

 

برنامه ماه عسل، یک سال در میان به دست تو افتاده و اتفاقا شاید این مسئله یکی از موفقیتهای اصلی برنامه باشد. درواقع انگار موقعیت این را داشته‏ای که یک سال در میان بیاید و خودت را یک بار دیگر ثابت کنی. چقدر این رقابت در بالا رفتن جذابیت برنامه کمک کرده؟

 

من بزرگترین کابوسی که قبل از برنامه داشتم این بود که هرچه فکر میکردیم میدیدیم ما در سال 90 ته همه چیز را در آوردیم. دیگر زورمان نمیرسد کار جدیدی بکنیم. الان ممکن است سوژه‏های تکراری هم داشته باشیم اما قصه‏‌هایمان فرق میکند. فکر کردیم امسال پرتره آدمها را ببینیم. قصه ها را بگوییم. مثلا چند شب پیش، خانواده‏ای را آوردید که قلب پسرشان را به خانواده دیگری اهدا کرده بودند؛ مسئله‏ای که عین آن دقیقا دو سال پیش هم اتفاق افتاد! اما آن زمان قصه کاملا فرق داشت. زن و شوهری بودند که رفته بودند ماه عسل، تصادف میکنند وقتی به عروس خبر میدهند که قرار است پای شوهرت را قطع کنند همان لحظه شوکه میشود و یک آنزیمی میرود داخل قلبش و ایست میکند. آن طرف پسر 15 ساله‏ای را داشتیم که از ارتفاع افتاده. اینجا عشق میشود موضوع ما اما قصه ها باهم فرق میکند.

 

با توجه به اینکه تهیه کننده اید و مجری و کلا برنامه دستتان است، چقدر گوش شنوا دارید؟ یعنی نظر هم میپرسید یا فقط حرف خودتان است؟

 

شک نکنید. مدلم مثل آن جراح‏ی است که کلی آدم کنارش هستند اما موقع کار فکر میکنم حتی یک میلیمتر هم نباید خطا صورت گیرد.

 

گفتید سال 90 ته همه سوژه ها و موضوعات را در آوردید و حالا 92 خیلی بیشتر بازخورد داشتید. از مجموعه این بازخوردها چقدر حق را به مخالفانش میدهد؟

 

زمانی که تصمیم میگیری بیایی روی آنتن تلویزیون باید بپذیری که یک سری دوستت داشته باشند، یک سری طرفدارت باشند و یک سری هم از تو بدشان بیاید. منتها خط قرمزهای من فقط مهمانهایم هستند. مرزی که برایم اهمیت دارد این است که به مهمانم توهین نشود اگرنه هرکسی حق دارد نظر خاصی داشته باشد. نکته بسیار جذابی که من بسیار دوستش دارم این است که آن مهمان و آن صندلی انقدر ارزش دارد که مردم حتی آنهایی که مخالف برنامه هم هستند، باز هم می‏نشینند آن را می‏بینند حتی اگر از من بدشان بیاید همین.

 

 

 

منبع: هفت صبح

دیدگاهتان را ثبت کنید