خانه / سینما / چند طلوع و غروب در زندگی‌مان باقی مانده؟ با رویا و آرزو… / نامه‌ نویسنده‌ی کافه سینما برای سلین و جسی، دو شخصیت عاشق سه گانه‌ی پیش از طلوع و غروب و نیمه شب

چند طلوع و غروب در زندگی‌مان باقی مانده؟ با رویا و آرزو… / نامه‌ نویسنده‌ی کافه سینما برای سلین و جسی، دو شخصیت عاشق سه گانه‌ی پیش از طلوع و غروب و نیمه شب

کافه سینما-یاسمن رضایی: این یک نامه است برای شما شخصیت‌های سه گانه‌ی عاشقانه ریچارد لینک‌لیتر: سلین و جسی عزیزم، امروز که این نامه را برایتان می نویسم، بیش از پیش به پایان نزدیکم. دکتر ها جوابم کرده اند و وقت چندانی ندارم. حتی نمی دانم آیا این نامه به موقع به دست شما می رسد یا نه. با این حال، برای اولین بار در زندگیم از چیزی مطمئنم، باید این نامه را تمام کنم و برای شما بفرستم. راستش سال هاست که نا تمام مانده. حتما می خواهید بدانید چرا؟ خب، دوستان عزیزم ، حقیقت این است که چون جرات تمام کردنش را نداشته ام. همان طور که جرات زندگی کردن نداشته ام… و حالا در هفتاد و دو سالگی ، بیشتر از همیشه به شما فکر میکنم. به شهامتی که داشتید و نداشتم. به صداقتی که شما را به هم رساند و به ترسی که مرا از محبوبم جدا کرد. دلم خیلی گرفته، نه به خاطر اینکه پیر و خردم و به زودی خواهم مرد، بلکه به خاطر اینکه می دانستم باید مثل شما باشم و نبودم. دلم از خودم گرفته، از دنیایی که هر روز با باید ها و نبایدهایم، محصورتر کردم و راه نفسم را تنگ تر.

یک زمانی مثل شما بودم . جوان و رها و زیبا. اما به موقع از قطار پیاده نشدم و گذاشتم گذر زمان پیرم کند. آه…دلم می خواهد موقع خواندن این نامه بدانید که وقتی به ملاقات شما در پاریس فکر میکنم، از ته دل آه میکشم و برای خوشبختی نداشته ام افسوس می خورم…من که مسحور عشق شما بودم، من که خواستار تجربه ی یک لحظه ی ناب بودم. چه شد که از همه ی آرزو هایم دست کشیدم و دچار این روزمرگی جان فرسا شدم؟ فکر کنم جوابش را می دانم: ترسیدم. از اینکه خودم باشم و در این دنیای بزرگ غریب بمانم، ترسیدم. ترسیدم که تجربه ی یک لحظه ی ناب، مانع ادامه ی راهم شود. غافل از اینکه ادامه ی راه، بی حضور کامل و خالص وجود من، لذتی ندارد. آنقدر به مرزهای از پیش تعیین شده ی درون و بیرونم فکر کردم، که جرات مستقل اندیشیدن را از دست دادم…هیهات…همان روزی که بر دلم پا گذاشتم و برخلاف میلم راهی را رفتم که دیگران می روند، خودم را و شما را گم کردم و روز به روز از خودم، و از آرزوهایم دور تر شدم. آنقدر که یک روز به خودم آمدم و دیدم سال هاست در سکوت با کسی زندگی میکنم که حضور و غیبتش تفاوتی ندارد. که وقتی هست، نیست و وقتی می رود ، چیزی از زندگیم کم نمی شود… آه سلین و جسی عزیزم، شما را با فرزندان زیبایتان می بینم و به سال های پوچ زندگیم فکر میکنم…به سال هایی که هر روز شش و نیم صبح با یک روپوش ساده ی خاکستری شروع می شد و هرشب با یک پیراهن خاکستری راه راه به پایان می رسید. بی آنکه متوجه اش بشوم. بی آنکه کمبود رنگ و شور و اشتیاق را در زندگیم حس کنم…سال ها به تناوب بیدار شده ام، غذا خورده ام، کار کرده ام، جدول حل کرده و خوابیده ام. بی آنکه رویایی داشته باشم و آرزویی. بی آنکه بودن و نبودن کسی، دیدن و شنیدن چیزی، خوشحال یا ناراحتم کند. حتی وقتی جواب آزمایش هایم را گرفتم و فهمیدم به زودی میمرم هم حسی در من بیدار نشد. انگار تمام عمر کرخت بوده ام. بی حس. بی احساس. تا اینکه یک صبح معمولی، برای اینکه تصمیم بگیرم بارانی خاکستری ام را بپوشم یا پالتوی قهوه ایم را، به آسمان نگاه کردم . و خورشید را دیدم، که خیلی معمولی، طلوع میکرد. همه چیز مثل همیشه بود، با این تفاوت که این بار یک خاطره ی دور به ذهنم آمد. زن و مرد عاشقی که روی یک نیمکت، کنار هم نشسته اند و به غروب خورشید خیره شده اند…سلین عزیزم، جسی عزیزم، شکوه حضور شما، یک لحظه، فقط یک لحظه به خاطرم آمد و تمام ابرهای خاکستری زندگی بی حاصلم را کنار زد. یادم آمد که چه طلوع ها و غروب هایی را، چه صحبت هاو چه میز شام هایی را بی آنکه متوجه حضور پرشکوهشان بشوم، از دست داده ام…یادم آمد خیلی وقت است در خیابان های شهر قدم نزده ام، به گل ها و درخت ها و پرنده های آزاد نگاه نکرده ام، نگران سرنوشت این کره ی خاکی نشده ام و با کسی که به قلبم نزدیک باشد، از آرزوهایم نگفته ام. که شاید فقط گفتنشان به کسی که همه کس توست، برای رستگاری انسان کافی باشد

سلین و جسی عزیزم ، تیک و تاک این ساعت قدیمی ، به من یادآوری می کند فرصت چندانی ندارم. پس این نامه را زودتر تمام میکنم که بروم و در شهر قدمی بزنم….راستی، دیروز که در اطراف باغ قدیمی کنار خانه ام قدم میزدم، یک بزغاله ی کوچک سپید دیدم که تنها بود و ترسیده. آوردمش پیش خودم که نه او گرسنه بماند، نه من تنها…اگر وقت کنم می خواهم برایش یک زنگوله ی کوچک طلایی هم بخرم. که صدایش بهتر از تیک و تاک این ساعت است که مدام یادآوری می‌کند چند طلوع و غروب بیش نمانده. بروم که از دستشان ندهم.


خدانگهدارتان.

یاسمن رضایی / کافه سینما

دیدگاهتان را ثبت کنید