خانه / سینما / «سلطان، به هر قیمتی شده مردم را از دست ندهید» / انتشار مقاله مفصل امیر قادری به مناسبت سالروز تولد استاد علی حاتمی: عشق مقدس و عقب ماندگی تاریخی

«سلطان، به هر قیمتی شده مردم را از دست ندهید» / انتشار مقاله مفصل امیر قادری به مناسبت سالروز تولد استاد علی حاتمی: عشق مقدس و عقب ماندگی تاریخی

امیر قادری: …اما مرد عاشق این سرزمین که داستان عاشق‌های ابدی را روایت می‌کرد، عجیب است که هیچ گاه از نقد و موشکافی در فرهنگ و تاریخ مملکت‌اش فاصله نگرفت. حواس‌اش به شکاف‌ها و کمبودهای این سرزمین بود و به هیچ وجه شکست‌های تاریخی‌اش را فراموش نکرد. پس کوشید در دل تمام آن داستان‌های عاشقانه، این کمبودها و دست و پا بستگی‌ها و دردهای تاریخی را عیان کند: چه در قالب برخورد مردان قدرت با هنرمند در کمال‌الملک، یا عقب‌ماندگی معمول مردان این سرزمین در برخورد با مظاهر تکنولوژی و پیشرفت در دلشدگان، یا سنت‌های محدود و مرعوب کننده و دست و پاگیر در طوقی، یا خشونت کور و واکنش مردم خواب و خمار به ان در هزاردستان و بالاخره برخورد مرد عاشق دست و پا بسته سنت‌ها و کمبودهای این سرزمین با قدرت و نفوذ و تاثیر تمدن کارکردگرا و رو به جلوی روزگار نو در حاجی واشنگتن. حاتمی می‌دید که عاشقان ناکام سرزمین‌اش که حاصل روزگار و سنت و فرهنگی غریب و خونین بودند، چطور در مواجهه با روزگار جدید، از پا می‌افتند، از هم دریده می‌شوند و فرو می‌شکنند. تناقض جالبی است که سازنده عاشقانه‌ترین فیلم‌های این سرزمین، این قدر به بازدارندگی این عشق در روزگار جدید واقف باشد. این مونولوگ حاجی واشنگتن را بخوانیم، که انگار استهزاء بهشت گمشده دوران قاجار خود حاتمی است. گویا و قابل انتظار است که داستان اولین سفیر ایران به آمریکا، از زاویه دید علی حاتمی، پر از مونولوگ باشد و گفتگو با خود، تا بخواهد روایتی باشد آکنده از دیالوگ، با برخوردهای پویا و دو طرفه. حاجی واشنگتن می‌نالد: «مرده زنده آمدیم دارالخلافه تهران. که صحبت سفر ینگه دنیا شد. کی کم‌عقل‌تر از حاجی. شاه، وزیر، یاران، اصحاب سلطنت. ما را فرستاندند به یک سفر پر زحمت بی‌مداخل. دریغ از یک دلار که حاجی دشت کرده باشد. فکر و ذکرمان شد کسب آبرو، چه آبرویی، مملکت رو تعطیل کنید. دارلایتام دایر کنید درست‌تره. مردم نان شب ندارند. شراب از فرانسه می‌آید، قحطی است. دوا نیست. مرض بیداد می‌کند. نفوس حق‌النفس می‌دهند. باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میر غضب بیش‌تر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهل‌تر. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی مهر نکبت زده؛ چشم‌ها خمار از تراخم است، چهره‌ها تکیده از تریاک. اون چهار تا آب انبار عهد شاه عباسم، آبش کرم گذاشته. ملیجک در گلدان نقره می‌شاشد. چه انتظاری از این دودمان. با آن سرسلسله اخته. خلق خدا به چه روزی افتاده‌اند از تدبیر ما، دلال، فاحشه، لوطی، لله، قاپ‌باز، کف‌زن، رمال، معرکه گیر، گدایی که خودش شغلی است. مملکت عنقریب قطعه قطعه می‌شود. من نه کاردانی داشتم برای خدمت، نه عرضه خیانت. من حاج حسینقلی، بنده درگاه، آدم ساده باده، قانع به نوکری، امیدوار به الطاف همایونی، حاجی رو ضایع کردند الحق. از این دست شدیم: سخت، دودل، بزدل، مردد، مریض، مفسد، رسوا، دو رو، دغل، متملق. حاجی به شوق کدام کعبه قربان کردی؟»
…علی حاتمی این حرف‌ها را هم زد، اما مردم همچون داستان‌های عاشقانه‌اش، عتاب و خطاب استادشان را هم پذیرفتند. چون فهمیده‌ بودند کسی که این حرف‌ها را از زبان حاجی واشنگتن بخت برگشته می‌زند، یکی از خودشان است. کسی که هم آن عشق را درک می‌کند و هم این عقب ماندگی را. هنرمندی که هر دو را با مردم‌اش تجربه کرده است. پس تشییع جنازه‌اش هم شلوغ شد و مردم، با عشق و درک، بدرقه‌اش کردند. روشنفکرها و منتقدهای ایرانی، حاتمی را وقتی زنده بود دوست نداشتند و حالا تازه به این نتیجه رسیده‌اند. انگار «این بار هم دیر رسیدند». مردم اما خوشبختانه درباره هنرمند محبوب‌شان اشتباه نکرده بودند. همان طور که فیلم مادر را، که انگار ثمره عمر و نگاه و حس و فهم حاتمی است، هنوز و هر روز بارها و بارها می‌بینند و به روح حاتمی درود می‌فرستند. جوری که حاتمی خودش انتظارش را داشت. مادر را می‌شود وصیت‌نامه هنری استاد به حساب آورد، در شرایطی که مردم کشورش را، عاشق و شکست خورده دور هم جمع می‌کند، هر ان چه را تا به حال برای‌شان گفته، از سرخوردگی و ناکامی عشق، تا همه آن عقب‌ماندگی‌ها و کمبودهای تاریخی فراموش می‌کند و ازشان می‌خواهد دمی قبل از مرگ دور هم جمع شوند. این که حاصل این دور هم جمع شدن بعد از مرگ مادر چه خواهد شد را هم به خودمان وامی‌گذارد. این همان سینمای ملی واقعی است که در روز مرگ هنرمند، با حمایت ملی واقعی همراه شد…

حالا متن کامل مقاله را بخوانید:


hatami10

«سلطان، به هر قیمتی شده مردم را از دست ندهید» / انتشار مقاله مفصل امیر قادری به مناسبت سالروز تولد استاد علی حاتمی: عشق مقدس و عقب ماندگی تاریخی

امیر قادری: وقتی مفهوم عبارت «سینمای ملی» این قدر ناواضح و مبهم است؛ اوضاع وقتی سخت‌تر و پیچیده‌تر خواهد شد که بخواهیم هنرمندی را به عنوان نمونه درست و کامل در زمینه خلق و پدید آوردن چنین سینمایی انتخاب کنیم. «سینمای ملی» چه ویژگی‌هایی دارد که حالا بخواهیم آثار فیلمسازی فقید چون حاتمی را در چنین محدوده‌ای تعریف کنیم؟ به خصوص که ظواهر غالب در کار حاتمی، او را در معرض سوء تفاهم‌های فراوانی قرار می‌دهد. اگر حاتمی را نمونه درستی برای یک فیلمساز ملی می‌دانیم، فقط به دلیل ظاهر پر از نشانه‌های سنتی و تاریخی آثارش نیست. او تاریخ خودش را ساخت و جهان خودش را روایت کرد. اگر آثار او، مصداق‌های درستی برای مفهوم سینمای ملی هستند، پس باید این ظاهر غلط‌انداز را کنار گذاشت و در عین حال به آن استناد کرد. لبه تیغ همین جاست.
حاتمی در عمر کوتاه و پربارش، 11 نمایشنامه نوشت، سه مجموعه تلویزیونی و 12 فیلم سینمایی ساخت، و یک اثر ناتمام به نام «جهان پهلوان تختی» از خود به یادگار گذاشت. به اضافه پروژه‌های ناتمامی از جمله فیلمی بر اساس زندگی پیامبر اسلام (ص)، که دریغ ساخته نشدن‌شان تا ابد در تاریخ سینمای ایران باقی خواهد ماند. برای این که بفهمیم چرا آثار فیلمسازی همچون علی حاتمی، به عنوان نمونه درست و درمان سینمای ملی شناخته شده، چه خوب که ابتدا از همین ظواهر آغاز کنیم.
ثبت تاریخ
در شرایطی که ابزار و سرمایه و برنامه‌ریزی درست و مناسبی برای ثبت گذشته‌ در اختیار نداریم؛ تصاویر بازسازی شده علی حاتمی از روزگار قدیم و روایت‌های نه چندان مطابق با واقعیت‌اش از گذشته ایران، غنیمتی محسوب می‌شود. به هر حال یکی از فواید – گیرم غیر مستقیم – رسانه‌ای همچون سینما، می‌تواند همین ثبت دوران‌های تاریخی باشد، به خصوص وقتی پای فیلمسازی مثل علی حاتمی به میان بیاید که دغدغه‌اش بازسازی روایتی و تصویری دوران‌‌های مختلفی از تاریخ ایران زمین است. آیندگان می‌توانند به آثار حاتمی رجوع کنند و با تصاویر نزدیک به واقعیت، به خصوص از تهران دوره قاجار رو به رو شوند. حاتمی نه فقط داستان‌های تاریخی را –لااقل در کلیات- مطابق واقع روایت می‌کرد؛ بلکه در جزئیات صحنه نیز، تصویری از اسباب و وسایل و لباس‌ها و خانه‌های آن دوران به دست می‌داد. این‌ها ثبت ظواهر است؛ اما به همین ظاهر کار نیز می‌توان در گام اول دلخوش بود و بازتاب این ظواهر را می‌توان بخشی از وظیفه سینمای ملی دانست. به خصوص وقتی با داستان زندگی بزرگان این سرزمین نیز همراه شود.
حاتمی در آثارش کوشید تا جلوه‌ای از سایر هنرهای اصیل این سرزمین را به نمایش بگذارد. هنر نقاشی در کمال‌الملک، موسیقی در دلشدگان و خطاطی در هزار دستان، تنها بخشی از این روایت هستند. او این هنرها را به بخشی از دنیای دراماتیک آثارش تبدیل می‌کرد و می‌کوشید تا جلوه درستی از بزرگان این هنرها، بر پرده سینما نقش ببندد. می‌شود بازه را گسترده‌تر گرفت تا سر و کله تاریخ سازان بزرگ دیگری در فیلم‌ها و سریال‌های حاتمی پیدا شود. کمال‌الملک، شاهان قاجار، میرزا تقی خان امیر کبیر، ستارخان، حاجی واشنگتن و… از جمله این مردان تاریخی هستند که در تصاویر فیلمسازی چون علی حاتمی علم شدند و باقی ماندند. حاتمی در عین حال که روایت شخصی‌اش را از تاریخ این مملکت داشت، اما در عین حال کوشید تا این حوادث و مردان تاریخی را بر پرده سلولوئید ثبت کند. پروژه‌های ساخته نشده دریغ‌انگیز او نیز خبر از چنین تمایل و خط فکری می‌دهند. پروژه‌هایی همچون جهان پهلوان تختی و ملکه‌های برفی بر اساس زندگی همسران آخرین شاه ایران.
روایت تاریخی یک مولف
اما در این میان حاتمی کوشید تا یک راوی دست و پا بسته تاریخ نباشد. سعی کرد این روایت‌های تاریخی را با جذابیت‌های دراماتیک در هم بیامیزد و در ضمن لحن و جهان‌بینی خاص خودش را به آن‌ها اضافه کند. پس تاریخ ایران در آثار علی حاتمی، مجموعه حوادثی بود که از صافی ذهن صادق یک مولف می‌گذشت. جالب است که او بخش‌هایی از تاریخ ایران را در آثارش برجسته کرد که بعدا به اشکال مختلف در زندگی نسل کنونی نیز به چشم آمدند. او از تاریخ این مملکت درس گرفت و به عنوان تجربه در اختیار مخاطبان‌اش قرار داد؛ بلکه بسیاری از آن اشتباه‌ها را دیگر تکرار نکنیم. علی حاتمی به راوی تاریخ ایران تبدیل شد، اما راوی که نه به تحقیر به تاریخ این مملکت می‌نگرد و نه می‌کوشد از بالا نگاه کند و کمبودها و مشکلات و تردیدهای تاریخی این ملت را به رخ‌اش بکشد. او همچون هر هنرمند صادق و اصیل دیگری، کوشید بهترین زاویه دید را نسبت به موضوع روایت‌اش پیدا کند، در کنار مخاطب‌هایش بایستد و بد و خوب را با آن‌ها تماشا کند. به همین خاطر بود که تماشاگران و مخاطبان فیلم‌هایش، جایگاه او را به عنوان یک راوی صادق و سالم تاریخ‌شان پذیرفتند و حالا کم نیستند کسانی که کمال‌الملک و ستارخان و میرزا تقی خان امیرکبیر را به عنوان شخصیت‌هایی از آثار او می‌بینند و از زاویه چشم او به زندگی بزرگان تاریخ‌شان می‌نگرند. او در مرز یک راوی بی‌طرف و در عین حال مولف صاحب دیدگاه خاص، به خوبی حرکت کرد، تعادل‌‌اش را در چنین موقعیت حساسی از دست نداد و هم هنرمند ماند و هم یک جور مستندنگار واقع‌نما. مردم ایران کم کم روایت بخشی از تاریخ‌شان را به او سپردند و البته ضرر نکردند. از قول امیر کبیرش خطاب به سلطان در سلطان صاحبقران می‌شنویم: «جثه آن شکار، شجاعت شکارچی را می‌رساند. شجاعتی در خور یک پهلوان، نه برازنده یک سلطان. چون این شجاعت می‌توانست در جهت فتح شهری باشد. شجاعت سلطان، مقدس‌تر از شهامت یک شکارچی است. این شجاعت می‌‌بایست در جهت منافع ملی باشد. شما می‌خواهید سلطان باشید؟ با این طرز می‌توانید به مردم حکومت کنید؟ این را بدانید مسئول شمائید. مسئول این ملت، این مردم، جوابگوی این دنیا و ان دنیا شما هستید. من فقط مامور شما هستم… حرف تعارف در میان نیست. یک عبارت می‌گویم و بیش‌تر جسارت نمی‌کنم. اگر به قیمت از دست دادن اهل این خانه هم باشد، مردم را از دست ندهید. این بر گردن شماست. مردم تمام اهل این خانه را به نام شما می‌شناسند. رفتار آن‌ها را وارسی کنید. وابستگان و خویشان واقعی شما مردم هستند، نه فقط اهل این خانه. شما در جوانی صاحب فرزندان زیادی هستید. این مهم نیست که فقط فرزند خوبی برای مادرتان باشید. مهم این است که پدری مهربان برای این ملت باشید.»
عشق و رابطه درونی با یک دوران خاص
برای هر عشق و علاقه‌ای نمی‌توان دلیل آورد. حاتمی نسبت به هر آن چه در یک دوره تاریخی در ایران، اتفاق افتاده بود، همدلی داشت. او خانه‌ها و لباس‌ها و وسایل و شیوه زندگی در تهران دوران قاجار را دوست داشت. به هر بهانه‌ای می‌کوشید تا بدان سو برگردد و به ان دوران رجوع کند. این علاقه خالص باعث شد که صمیمیت و سلیقه خاصی، در تصاویری که از آن دوران می‌ساخت، موجود باشد. ضمن این که می‌کوشید ارجاع‌های عام‌تر از آن دوران را هم از یاد نبرد. این همان لحظه‌ای بود که عشق‌اش با عقل ترکیب می‌شد. همچون طبیبی دلسوز، به آن دوران از تاریخ مملکت‌اش می‌نگریست و در عین حال می‌کوشید به نحوی آن حوادث را به زمان حال پیوند دهد. مشکلات کمال‌الملک با ارباب قدرت، می‌توانست در هر دوره دیگری از تاریخ ایران اتفاق بیفتد و عکس‌العمل رضا تفنگچی و همراهان‌اش برای از بین بردن فساد در جامعه، تلقی افراد دیگری در دوران‌های دیگر هم بود. اما آن عشق و علاقه وافر به یک دوران و روزگار خاص، باعث می‌شد که این رویکرد عالمانه، نرم شود، رنگی از احساس به خود بگیرد و به شکل ذوق‌مندانه‌ای در ذهن مخاطب فرو رود. شهرک سینمایی علی حاتمی، به عنوان یک لوکیشن بزرگ که انباشته از نشانه‌های آن دنیا بود، یادگار هنرمندی است که می‌کوشید دنیای خودش را به شکل فیزیکی حتی، بسازد و این دنیا، به نوعی بازسازی بخشی دیگر از یک تاریخ واقعی بود که از دست رفته بود و حالا پیش چشم او به کمال و با شوق، بازسازی می‌شد. این بخشی از ترانه راوی در آغاز اولین فیلم حاتمی، حسن کچل است: «شهر، شهر فرنگه. خوب تماشا کن. سیاحت داره. از همه رنگه. شهر، شهر فرنگه. تو دنیا هزار شهر قشنگه. شهرها رو ببین با گنبد و منار. شهرها رو ببین با برج زنگدار. شهرها رو ببین با مردم موطلا. شهرها رو ببین با مردم چشم سیا، که همه یه جور می‌خندن و همه آسون دل می‌بندن. و توی همه شهرها هنوز گل درمیاد. آسمون آبیه همه جا، اما آسمون اون وقت‌ها آبی‌تر بود. رو بوما همیشه کفتر بود. حیاطا باغ بودن، آدما سردماغ بودن. بچه‌ها چاق بودن. جوونا قلچماق بودن. دخترا با حیا بودن. مردما با صفا بودن. حوض پرآبی بود. مرد میرابی بود… سفره‌ها گر همه هفت رنگ نبود، همه آشپزخونه‌ها دود می‌کرد. خروسا خروس بودن، حال اواز داشتن، روغنا روغن بود. گوشتی بود، دنبه‌ای بود. ای، شب جمعه‌ای بود. برکت داشت پولا، پول به جون آدم بسته نبود. آدم از دست خودش خسته نبود. نونی بود، پنیری بود، پسته‌ای بود، قصه‌ای قصه‌ای بود… توی یک باغ بزرگ، که همه دور تا دورش گلکاری بود…»
فرم ایرانی
حاتمی می‌گفت فیلم نمی‌سازد قالی می‌بافد و مقصودش از این حرف، فرمی بود که برخواسته از تاریخ و فرهنگ ایرانی است. می‌گفت که مثلا می‌کوشد تا در میزانسن‌هایش، که پر بود از اسباب و وسایل و لباس‌ها و گریم‌های مربوط به دوران تاریخی مورد علاقه‌اش، سنگینی تصاویر را به سمت راست بیندازد. همچون خط ایرانی که از سمت راست کاغذ شروع می‌شود، برعکس نوع غربی‌اش که به گفته او سنگینی تصاویرش در سمت چپ است، چون خط‌شان هم از سمت چپ کاغذ شروع می‌شود. حاتمی به این ترتیب چندان در بند رعایت قواعد مرسوم در تاریخ سینما نبود. فیلم‌های او همان قدر تاریخی بودند که آثاری فانتزی به نظر می‌رسیدند. دوربین را می‌کاشت و به بازیگران‌اش اجازه می‌داد تا دیالوگ‌های سنگین و مسجع و فاخرش را با خیالی آسوده در برابر دوربین بازگو کنند. می‌دانست که تاریخ و ذهن مردم ما شفاهی است تا تصویری، پس ابایی نداشت که بار بسیار از سکانس‌های آثارش را به دوش دیالوگ‌ها بیندازد. جلوه‌هایی از تعزیه و نقالی و تئاتر رو حوضی را می‌شد در آثار او دید. تجربه می‌کرد تا به زبان جدید و خاص خودش در سینما برسد. زبانی که متاثر از فرهنگ و تاریخ این سرزمین باشد. و این کار را بدون دشمنی با جلوه‌های فرهنگی آن سوی مرز انجام می‌داد، به گونه‌ای که هر وقت امکان‌اش پیش می‌آمد، از تمهیدهای معمول و مرسوم فیلمسازی نیز بهره می‌جست. می‌دانست که معنی وفاداری به فرهنگ خودی، دشمنی با فراورده‌های فرهنگی غریبه‌ها نیست. در عین حال پاره‌ای از میزانسن‌ها و دیالوگ‌ها، با همه ارجاع‌های‌شان به سنت، به لحاظ ریتم و کنار هم گذاشتن کلام و تصویر، تجربه‌های بدیع فرمی به نظر می‌رسند؛ فارغ از آن که این تجربه‌ها به حاصل مناسبی برسند یا نه. به این بخش از گفتگوها در دلشدگان توجه کنید:
طاهر خان: کتاب متطاب قاموس طب‌الطاهر بحر نور، در تقابل با ادویه مرضا و اسماء شیرین دلبران، شاه خوبان.
دایه: منگنز.
طاهر خان: ماه تابان.
دایه: منیزید.
طاهر خان: بیسموت است ای پسر.
دایه: سرو چمن.
طاهر خان: آفت جان.
دایه: ید بود.
طاهر خان: فتنه تن.
دایه: سولفورید.
طاهر خان: مایع آمونیاک.
دایه: اشک پری.
طاهر خان: استرکنین می‌شود…
طاهر خان و دایه: قند مکرر ای پسر.
دایه: طاهر…

باورهای ملی
علی حاتمی به عنوان یک هنرمند، به پاره‌ای از آیین‌ها و رسم و رسوم مردم‌اش باور داشت یا لااقل این که احترام‌شان را حفظ می‌کرد. عزاداری ایرانی، تشییع‌ جنازه ایرانی، مراسم جشن و پایکوبی ایرانی را می‌شناخت و تنها یک تصویر کننده بی روح و ذوق این مراسم نبود. شوق و شور را می‌شد در آثار او و به هنگام به تصویر کشیدن این مراسم دید. از دور هم جمع شدن فرزندان پیش از مرگ مادر گرفته تا یک مراسم نه چندان پرطمطراق، مثل غذا خوردن در یک کافه، در هزار دستان. از آن مهم‌تر این که خوب دیده بود و خوب خوانده بود و به همین خاطر وقتی قرار بود چنین مراسمی را به تصویر بکشد، دست‌اش باز بود تا از هر چیزی بهترین‌‌ها را انتخاب کند. می‌‌گویند آیین‌ها و مراسم، بخش مهمی از روح یک سرزمین‌اند و خدا را شکر که مردم سرزمین ایران، فیلمسازی چون علی حاتمی را داشتند تا این مراسم را نه فقط در قالب شکننده ظواهر، که با تمام وجود به تصویر بکشد. به این بخش از مونولوگ مادر در فیلم مادر پیش از مرگ‌اش توجه کنید که چطور فیلمساز با تمام وجود مهر و شور موجود در مراسم تدفین پیش رو با درک کرده و در اختیار مخاطب قرار داده است:
مادر: «قاعده پنجاه‌تا بیش‌تر وعده نگیرین. راضی نیستم. شب که از سر خاک برمی‌گردین یه شام بدین والسلام. خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان. خلعتمم که عزیز از کربلا اورده. سفارشم فقط واسه قبره. اون ته مه‌ها نباشه. لب جوب، زیر سایه درخت… اینم خودش یه وصلته. وعده من با عزیزم امشبه. می‌خوام تا فردا کاری باقی نمونه. گوشت و پیاز و سیب‌زمینی‌ رم امروز تفتش می‌دین، تا فردا طوریش نمی‌شه. فقط می‌خوام یه پلو دم کردن و جا افتادن خورش بمونه… سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین. سماور بزرگ و استکان نعلبکی هم به قدر کفایت داریم. راه نیفتین دوره در و همسایه پی ظرف و ظروف. آبروداری کنین بچه‌ها، نه به اسراف. سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو. حرمت زنیت مادرتون رو حفظ کنین. محمد ابراهیم، خیلی ریز نکن مادر، اون وقت می‌گن خورشت‌شون فقط لپه داره و پیاز داغ… می‌مونه یه حلوا، هدیه صاحبان عزا به اهل قبور. این تنها شیرینی ضیافت مرگ، عطر و طعم‌اش دعاست. روغن خوب هم تو خونه داریم، زعفرونم هست. اما چربی و شیرینی ملاک نیست. این حرمتیه که زنده‌ها به مرده‌هاشون می‌ذارن. اجرشم نزول صلوات و حمد و قل هوا… است. فقط دلواپس آردم. خاطر جمع نیستم. می‌ترسم مونده باشه… (سر سفره شام) یه بشقاب بکش بذار کنار مادر. غلامرضا نصف شب گشنه‌ش می‌شه. تنگم آب کن واسه جلال‌الدین. برای محمد ابراهیم‌ام زیر سیگاری بذار. مراقب باش ماه منیر حکما قرص‌اش رو بخوره. بی‌خوابی نزنه به سرش. ببینین این داداش‌تون هم چی می‌خواد مهیا کنین. سر شب بخوابین بچه‌ها که بتونین صبح زود پاشین. فردا خیلی کار دارین… موقع بدرقه‌اس، البته مونده به اومدن قطار. میگه خوش آن کاروانی که شب راه طی کرد. اول صبح به منزل رسیدن، عالمی داره. حال نماز صبح، امیر روز تازه، گفتم که من با قطار شب عازم‌ام. صدای پای قطار می‌آد. بانگ جرس، آوای چاوشی، قافله پا به راهه.»
این‌ها دیالوگ‌های شخص مادر در چند سکانس پایانی فیلم «مادر» است که کنار هم گذاشت‌ام. هر آن چه درباره علی حاتمی و باورهایش و ارتباط با تاریخ و فرهنگ و آداب و رسوم و آیین‌های این مملکت تا به این جا گفتیم، در این دیالوگ‌های شاهکار، متجلی است.
عاشق ناکام
ارتباط حاتمی البته با فرهنگ و تاریخ کشورش به همین جا محدود نمی‌شود. حاتمی در اغلب داستان‌هایش، به پرطرفدارترین و محبوب‌ترین خط داستانی در تاریخ شعر و هنر و البته زندگی عامه در این مملکت برمی‌گشت و ماجرای یک عشق ناکام را روایت می‌کرد. به قول آوازه‌خوان فیلم دلشدگان، که قدر یک قلب پارچه، از جلوی پیراهن‌اش درامده بود: «دلی که تقدیرش بلاست، از پس پیراهن و پوست پیداست.» به هر شکل و زبانی، حاتمی داستان مردمی را روایت کرد که در عشقی خشن که وجودشان را از هم می‌درید، گرفتار می‌شدند و البته هیچ وقت هم به وصال محبوب نمی‌رسیدند. پرخواستارترین فیلم او، یعنی سوته‌دلان، داستان چندان سرراستی ندارد و به مجموعه‌ای خرده روایت می‌ماند از زندگی چند شخصیت یک خانواده، که هر کدام با عشقی ناکام درگیرند. آثار او، تقریبا به جز مادر، داستان همین آدم‌های شکست خورده‌ای است که زندگی‌شان را در مسیر وصال معشوق از دست می‌دهند، و آن چه از ایشان باقی می‌ماند، تنها خاطره‌ای خوب از یک عشق پاک است. او از دل روایت‌های تاریخی بعضا غول‌آسا و دکورهای عظیم و جزئیات صحنه شگفت‌انگیز آثار و داستان زندگی شاه و ملکه‌هایش، می‌توانست داستان زندگی عشاق ناکام را بیرون بکشد. می‌دانست که قلب روایت‌ها و تاریخ این سرزمین همین است و صادقانه همین روایت را دنبال کرد. این بخش از دلشدگان؛ روایت همه این تاریخ است:
حبیب: «…می‌خواستم جای باباهه رو بگیرم. می‌خواستم مرد خونه باشم. هه. همه رو خونه خراب کردم. هی، هی، هی… مى‌خواستم این جا رو واسه خودمون درست کنم، واسه تو.»
فروغ(با لهجه شیرازی): «شما حرومم کردین. من که در بند حروم و حلال‌اش نبودم. دربند ان کهد آقام نبودم. مهر شما به دلوم بود و کلوم خدا به لبوم. حبیبا… بذارین، بذارین یکی‌ام باکره یائسه بشه. امروزم که پا شدم، دست کردم حافظو از سر بخاری ورداشتم، فال گرفتم. این غزل دراومد:
ما ازموده‌ایم در این شهر بخت خیش/باید برون کشید از این ورطه رخت خویش
حافظ دروغم نمی‌گه. همشهریمه. همدرمه. از وقتی قدوم به سر طاقچه رسید، سرطاقچه یه قرآن دیدوم، یه حافظ. حالا دستمو دراز می‌کنم اون ور طاقچه.»

و بالاخره نقد و تفسیر
اما مرد عاشق این سرزمین که داستان عاشق‌های ابدی را روایت می‌کرد، عجیب است که هیچ گاه از نقد و موشکافی در فرهنگ و تاریخ مملکت‌اش فاصله نگرفت. حواس‌اش به شکاف‌ها و کمبودهای این سرزمین بود و به هیچ وجه شکست‌های تاریخی‌اش را فراموش نکرد. پس کوشید در دل تمام آن داستان‌های عاشقانه، این کمبودها و دست و پا بستگی‌ها و دردهای تاریخی را عیان کند: چه در قالب برخورد مردان قدرت با هنرمند در کمال‌الملک، یا عقب‌ماندگی معمول مردان این سرزمین در برخورد با مظاهر تکنولوژی و پیشرفت در دلشدگان، یا سنت‌های محدود و مرعوب کننده و دست و پاگیر در طوقی، یا خشونت کور و واکنش مردم خواب و خمار به ان در هزاردستان و بالاخره برخورد مرد عاشق دست و پا بسته سنت‌ها و کمبودهای این سرزمین با قدرت و نفوذ و تاثیر تمدن کارکردگرا و رو به جلوی روزگار نو در حاجی واشنگتن. حاتمی می‌دید که عاشقان ناکام سرزمین‌اش که حاصل روزگار و سنت و فرهنگی غریب و خونین بودند، چطور در مواجهه با روزگار جدید، از پا می‌افتند، از هم دریده می‌شوند و فرو می‌شکنند. تناقض جالبی است که سازنده عاشقانه‌ترین فیلم‌های این سرزمین، این قدر به بازدارندگی این عشق در روزگار جدید واقف باشد. این مونولوگ حاجی واشنگتن را بخوانیم، که انگار استهزاء بهشت گمشده دوران قاجار خود حاتمی است. گویا و قابل انتظار است که داستان اولین سفیر ایران به آمریکا، از زاویه دید علی حاتمی، پر از مونولوگ باشد و گفتگو با خود، تا بخواهد روایتی باشد آکنده از دیالوگ، با برخوردهای پویا و دو طرفه. حاجی واشنگتن می‌نالد: «مرده زنده آمدیم دارالخلافه تهران. که صحبت سفر ینگه دنیا شد. کی کم‌عقل‌تر از حاجی. شاه، وزیر، یاران، اصحاب سلطنت. ما را فرستاندند به یک سفر پر زحمت بی‌مداخل. دریغ از یک دلار که حاجی دشت کرده باشد. فکر و ذکرمان شد کسب آبرو، چه آبرویی، مملکت رو تعطیل کنید. دارلایتام دایر کنید درست‌تره. مردم نان شب ندارند. شراب از فرانسه می‌آید، قحطی است. دوا نیست. مرض بیداد می‌کند. نفوس حق‌النفس می‌دهند. باران رحمت از دولتی سر قبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم. میر غضب بیش‌تر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهل‌تر. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته. سالک بر پیشانی مهر نکبت زده؛ چشم‌ها خمار از تراخم است، چهره‌ها تکیده از تریاک. اون چهار تا آب انبار عهد شاه عباسم، آبش کرم گذاشته. ملیجک در گلدان نقره می‌شاشد. چه انتظاری از این دودمان. با آن سرسلسله اخته. خلق خدا به چه روزی افتاده‌اند از تدبیر ما، دلال، فاحشه، لوطی، لله، قاپ‌باز، کف‌زن، رمال، معرکه گیر، گدایی که خودش شغلی است. مملکت عنقریب قطعه قطعه می‌شود. من نه کاردانی داشتم برای خدمت، نه عرضه خیانت. من حاج حسینقلی، بنده درگاه، آدم ساده باده، قانع به نوکری، امیدوار به الطاف همایونی، حاجی رو ضایع کردند الحق. از این دست شدیم: سخت، دودل، بزدل، مردد، مریض، مفسد، رسوا، دو رو، دغل، متملق. حاجی به شوق کدام کعبه قربان کردی؟»
…علی حاتمی این حرف‌ها را هم زد، اما مردم همچون داستان‌های عاشقانه‌اش، عتاب و خطاب استادشان را هم پذیرفتند. چون فهمیده‌ بودند کسی که این حرف‌ها را از زبان حاجی واشنگتن بخت برگشته می‌زند، یکی از خودشان است. کسی که هم آن عشق را درک می‌کند و هم این عقب ماندگی را. هنرمندی که هر دو را با مردم‌اش تجربه کرده است. پس تشییع جنازه‌اش هم شلوغ شد و مردم، با عشق و درک، بدرقه‌اش کردند. روشنفکرها و منتقدهای ایرانی، حاتمی را وقتی زنده بود دوست نداشتند و حالا تازه به این نتیجه رسیده‌اند. انگار «این بار هم دیر رسیدند». مردم اما خوشبختانه درباره هنرمند محبوب‌شان اشتباه نکرده بودند. همان طور که فیلم مادر را، که انگار ثمره عمر و نگاه و حس و فهم حاتمی است، هنوز و هر روز بارها و بارها می‌بینند و به روح حاتمی درود می‌فرستند. جوری که حاتمی خودش انتظارش را داشت. مادر را می‌شود وصیت‌نامه هنری استاد به حساب آورد، در شرایطی که مردم کشورش را، عاشق و شکست خورده دور هم جمع می‌کند، هر ان چه را تا به حال برای‌شان گفته، از سرخوردگی و ناکامی عشق، تا همه آن عقب‌ماندگی‌ها و کمبودهای تاریخی فراموش می‌کند و ازشان می‌خواهد دمی قبل از مرگ دور هم جمع شوند. این که حاصل این دور هم جمع شدن بعد از مرگ مادر چه خواهد شد را هم به خودمان وامی‌گذارد. این همان سینمای ملی واقعی است که در روز مرگ هنرمند، با حمایت ملی واقعی همراه شد. حمایت ملی در مواجهه با آثار هنرمندی که بد و خوب همین مردم را گفته بود و دیگر محرم‌شان شده بود. یک بار دیگر حرف‌های میرزا تقی‌خان امیر کبیر به ناصرالدین شاه را که در همین مقاله نقل شده، بخوانید… می‌تواند خطاب حاتمی به همکاران خودش، به هنرمندان دیگر، به باقی روشنفکرهای این سرزمین هم باشد.

امیر قادری / تابستان 1387 / ماهنامه فیلم

دیدگاهتان را ثبت کنید